تبليغاتX
بی تو هرگز باتو عمری

بی تو هرگز باتو عمری

بی تو هرگز با تو عمری سنده حصرت سنسیز حصرت

Click to View Full Size Image

     زندگی يک آرزوی دور نيست؛
               زندگی يک جست و جوی کور نيست
                     زيستن در پيله پروانه چيست؟
                         زندگی کن ؛ زندگی افسانه نيست
                                 گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛
                                        هرچه ناپيدا صدايت ميزند
                                                جنگل خاموش ميداند تو را؛
                                                        با صدايی سبز ميخواند تو را
             زير باران آتشی در جان توست؛
                     قمری تنها پی دستان توست
                           پيله پروانه از دنيا جداست؛
                                    زندگی يک مقصد بی انتهاست
                                             هيچ جايی انتهای راه نيست؛
                           اين تمامش ماجراي زندگيست

+نگاشته شده درپنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت12:52 بعد از ظهربه قلم امین | |

منتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم

در چشمانت خيره شوم و دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه اي هستم که در کنارت بنشينم و سر رو شانه هايت بگذارم

از عشق تو..... از داشتن تو... اشک شوق بريزم

منتظر لحظه اي مقدس که تو را در آغوش بگيرم

بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هديه کنم

+نگاشته شده درپنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت12:45 بعد از ظهربه قلم امین | |

 

چه دليلي داره زنده بودن .
وقتي كسي رو نداري براي پرستيدن
.
وقتي دلي نداري براي سپردن
.
حتي تني براي زخم خوردن
.
چه فايده داره نفس بي هم نفس كشيدن
.
اشك چه ارزشي داره وقتي شونه هايي رو كه سال ها چشم به راهش بودي و نداشتن
.
چه فايده داره چشم هات وقتي نتوني زيبايي ها رو ببيني

زماني كه دليل زيبا ديدن و نداشتن
.
آه بلندي مي كشم و با فرياد ميگم

خدا ياااااااااااااااااااااااااااااا

 بی ک

+نگاشته شده دریکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت8:43 بعد از ظهربه قلم امین | |

یاد می گیرم از تو عشق و وفای

کنارم بمون تا که عمر داری

یاد می گیرم از تو معرفت

تنگ نمیشه هیچ وقت این نفس

یاد می گیرم از تو تا ابد موند

منو تنها نذار که بگن با هم نموندن

یاد می گیرم مطمئن باش

 

+نگاشته شده درسه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت9:35 قبل از ظهربه قلم امین | |

 

نمی‌دانم چه حکمتی بود که از ميان تمام فرشتگان، 
 

  تو عاشق ابليس شدی و من عزرائيل

 

   من می‌سوزانمت, ولی تو جانم را  می‌گيری!

 

 تو را آتش می‌زنم اما خودم

 

 می سوزم.

 

+نگاشته شده درپنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت6:12 بعد از ظهربه قلم امین | |

نایی برایم نمانده...

تنهایی داستان خیلی غریبی است من که از همه جا رانده

 شده ام به صورت کامل داستان تنهایی را درک میکنم وای تنهایی زمانی بدتر میشود

 که آدمیزاد یا هر موجود دیگری همنشینی را از کنار خود رفته ببیند

و وقتی یاد خاطرات شیرین وتلخ با او را میکند وحشتناک تر است

چون سایه ای از غم  همه وجودش را فرا میگیرد

..........از اعماق وجودم آرزو میکنم هیچگاه کسی رو تنهانبینم

+نگاشته شده درپنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت9:7 بعد از ظهربه قلم امین | |

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد

 

چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟

 

 چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟

 

 اما افسوس ...

 

هيچ كس نبود هميشه من بودم

 

  من و تنهايي پر از خاطره

 

. اري با تو هستم ..

 

 با تويي كه از كنارم گذشتي ...

 

 و حتي يك بار هم نپرسيدي

 

چراچشم هايت هميشه باراني است؟

+نگاشته شده دردوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت2:57 بعد از ظهربه قلم امین | |

حسادت ميکنم به رنگ ديوار?وقتي که اتفاقي سايش بدنت به پوستش را حس ميکند.

ميکنم?به آفتاب وقتي با نوازش آرام پوستت به گرمي ميبخشد
حسادت ميکنم به برگ گياه
وقتي در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده و بي تاب و چرخان ميکند

وحسادت ميکنم به مادرت هم وقتي چند لحظه قبل از خواب به ياد تو لبخند ميزند و به تختت
که همه روزه به هم آغوشي شبت پريشان وبهم ريخته استو به فرش که چند تار مويت را
ميان پرزهايش نگه مي دارد و به آينه ات که هميشه و هر روز گرمي نگاهت را حس ميکند و
به کوچه ات?درختان باغچه ?چشمانت و به خودت وبه خدايت و به اين قلم که از تو نوشت

+نگاشته شده درجمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت10:17 بعد از ظهربه قلم امین | |

آن روز دریا آرام بود

بدون موج

بر خلاف طوفانی که روز قبل بر پا شده بود

درست مثل قلب من

که آرام گرفته بود ....

چه آرامش عجیبی در قلبم بود

برای لحظه ای فکر کردم

که این آرامش امروز من است که موجهای دریا را آرام کرده

چقدر همه چیز دوست داشتی شد

وقتی به انتهای دریا نگاه می کردم

همون جایی که دیگه نمی تونی بفهمی که داری ...

به دریا نگاه می کنی یا آسمون

چقدر همه چیز بی نظیره وقتی صدایی

جز جریان آرام آب دریا و نفسهای تو به گوش نمی رسه

رویای زیبایی بود ...

 

+نگاشته شده دردوشنبه سوم تیر 1387ساعت11:19 بعد از ظهربه قلم امین | |

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

+نگاشته شده درچهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت3:5 بعد از ظهربه قلم امین | |